تبليغاتX
با تو از خود می گویم ...

با تو از خود می گویم ...

از شب و این درد پنهان خسته ام !!!

خدایا ...

خیلی حرفهای نگفته دارم که تبدیل شده به یک بغض نشکسته

انگار گیر کرده و شاید نمی خوای گفته بشه

بین همه هستم و تنهام ، تو بهتر می دونی ، توی این جمع

اگه شکایت کنم میگن تقصیر خودته

اگه سکوت کنم میگن از خستگیه

اگه گریه کنم میگن از دلواپسیه

اگه بخندم میگن از دلخوشیه

ترجیحا ً سکوت میکنم تا فکر کنند از خستگیه

اما توی خلوت و تنهایی خودم ، وقتی با تو حرف میزنم

وقتی با تو درد و دل می کنم ، شکایت و گریه و سکوت می کنم

تو به چه حسابی درد من رو میذاری ؟

وقتی داد میزنم میگم سیرم از دنیات ، خسته ام از بنده هات

به حساب ناامیدی من میذاری یا نه ؟

گاهی به خودم میگم یا من درد خودم رو انکار می کنم

یا اینکه تو فراموشم کردی و نمی بینی منو

نه تو از من و درد من غافل نیستی

این منم که هنوز سخته باور و قبول موندن و تحمل کردن

تمام امیدم تویی ، پس کی حاجتمو میدی ؟

کمکم کن ، دلم دو تا بال می خواد برای پرواز

برای رها شدن ... منو اسیر خودم نکن

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:58 توسط نسیم 20 |


خداوندا . . .

بر من ببخشای و در دیوان عمل ، لغزش های مرا نادیده انگار

تو بهتر از من می دانی که چه کرده ام و چه گفته ام

و آن چه را که گذشت روزگار از خاطرم برده

و در پردۀ فراموشی پنهانش داشته است ، به حساب من مگذار ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:29 توسط نسیم 20 |


RSS