تبليغاتX
با تو از خود می گویم ...

با تو از خود می گویم ...

از شب و این درد پنهان خسته ام !!!

خداوندا . . .

مرا شکار شیر کن پیش از آن که خرگوشی شکار من شود

خانه ام به من گفت :

از من دور مشو زیرا گذشته ی تو در من بسر می برد

راه به من گفت :

پشت سر من بیا زیرا من آینده ی تو هستم

اما من به خانه و راه ، به هر دو گفتم :

نه گذشته ای دارم و نه هیچ آینده ای

اگر اینجا بسر برم در پس ماندنم ، رفتنی هست

و اگر بروم در پس رفتنم ، ماندنی هست

زیرا تنها عشق و مرگ می توانند هر چیزی را دگرگون سازند

چگونه ایمان خود را برای زنده ماندن از دست دهم ؟

من می دانم که رویای آنان که بر پر می خوابند زیباتر

از رویای آنان که بر زمین می خوابند نیست

و عجیب تر آن است هنگامی که از اندوه شکایت کنم !

زیرا لذت خود را در آن می یابم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 0:35 توسط نسیم 20 |


RSS