خداوندا . . . باز عمری از من سپری شد و سالروز تولدم از راه رسید می شنوی صدایی را که از اعماق وجودم فریاد می زند که ای کاش این روز آخرین روزم بود ؟! نمی دانم چگونه برات بنویسم که ناشکری محسوب نگردد یا چگونه با تو نجوا کنم ، نجوایی بی صدا و در سکوت تا باز هم تو تنها شنونده من باشی ، تو آرام کننده من باشی و چگونه با تو از خود بگویم ، از خودی که تو بهتر از من می شناسی و بهتر از من شناخته ای ؟! یا رب . . . تو بگو چگونه بمانم ، تو بگو چگونه ادامه دهم این راه را ؟ خستگی امانم را بریده ، توان ادامه این راه را در خود نمی بینم برای ماندن بهانه ای ندارم ! یا رب . . . تو بگو بهانه ات برای ماندن و بودنم چیست ؟ می دانم این بار هم هدیه ی تو به من جز صبر نیست کاش همراه این صبر ، خستگی هایم را از من می گرفتی یارب . . . تو بگو صبر توأم با خستگی اسمش چیست ؟ عدالت است ، عذاب است یا آزمونی دیگر ؟ شاید تو هم از یاد برده ای تولدم را ؟! این آمدن رفتنی هم دارد ، تو بگو خواست تو چیست ؟ ماندن چه سودی برایم خواهد داشت ؟ بگذار اگر قرار برماندن است بی بهانه نمانم ، بگذار برای ادامه دادن و صبرم بهانه ای داشته باشم ...
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:10 توسط نسیم 20 |