تبليغاتX
با تو از خود می گویم ...

با تو از خود می گویم ...

از شب و این درد پنهان خسته ام !!!

پــــــروردگـارا . . . 

آيـا بـراسـتی تـو چنانی که مـرا به آتـش خـود عـذاب دهـی

و حـال آنـکه به يـگانـگی تـو بـاور دارم

و دلـم تـو را شـناخـته و زبـانـم به يـاد تـو گـويـا شــده

و نـهادم به دوسـتی تـو پـيونــد خـورده

و از روی راســتی و صـداقت به وجـود تـو اعـتـراف کـرده ام

 و مـقام پــــروردگـاری تـو را فـروتــنانــه ســتوده ام؟

[ ايـن گـمان ] چـه دور است!

تـو بـزرگـتر از آنـی که دسـت پـرورده ات را به تـباهی کشـی

 يـا آن را که پـناه داده ای، آواره سـازی

و يـا کـسی را که خـود سـرپـرستـی کـرده ای

و بـدو مهـر ورزيـده ای بـه گـرفـتـاری و بـلا واگـذارش کـنی

مـعـبودا  و  سـرورا  و  صــاحبـا . . .

ای کـاش می دانـستـم که آيـا چـنـين اسـت که

آتـش را بـر رخـساره هـايـی چـيره می ســازی که

در بـرابـر بـزرگـی تــو به ســجده در آمــده انـد؟

و آيـا چـنين اســت که آتــش را بر زبـانــهايـی چــيره مـيکنـی

که صــادقـانـه زبـان  به يـکتــايـی تــو گـشوده انـد

و سـتايـشـگرانـه ســپاس تــو گـفته انــد؟

و آيـا چـنين اسـت که آتـش را بـر دلـهايـی قـاهـر می سـازی که

از روی يـقـين به خــــداونـدی تـو اعــتراف کرده انــد؟

و آيـا آتـش را بـر نـهاد هـايـی چــيره می کـنی که

درباره تـــو به قــدری دانـايی به دســت آورده انـد که

در پــيشگاهـت خـوار و خاکــسار شده اند؟

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 23:12 توسط نسیم 20 |


RSS