تبليغاتX
با تو از خود می گویم ...

با تو از خود می گویم ...

از شب و این درد پنهان خسته ام !!!

خدايا . . .

گاهي آنقدر خودم را گم مي کنم که نمي توانم تو را پيدا کنم

و آنقدر تاريک مي شوم که روي ماه تو را در چشمه ها نمي بينم

و گاهي آنقدر زلال و روشنم که عطر تو از درز همه پنجره ها

به مشامم مي رسد و تازه آنگاه است که مهرباني تو را مي بينم

پس نگذار اين گم گشتگي و تاريکي بر من چيره شود

و مرا لحظه اي از ياد تو غافل سازد ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 0:0 توسط نسیم 20 |


خدایا . . .
کوله بارم اگرچه از توشه راه ، تهی است، انباشته از توکل که هست !
اگرچه از پنجه های وحوش گناهانم بر چهره ام خون ترس نشسته است
اگرچه دستم از آنچه کرده است می لرزد

و اگرچه موریانه های بیم ، استواری پاهایم را سست کرده است

دلم امیدوار رحمت توست و خاطرم جمع لطف تو

اگرچه خزه گناهانم مرداب دلم را هر لحظه به عفونت عذاب نزدیک می کند
آفتاب اطمینان به تو هنوز در آسمان وجودم می درخشد
اگر خواب سرد زمستانی گناه، دلم را به انجماد کشیده است
نسیم بهاری اعتماد به لطف تو در آوندهای دلم هیجان تازه آفریده است
اگر دانه وجودم در زیر خاکهای غفلت و نسیان
در اشتیاق دیدار خورشید تو، شکفتن را از یاد برده است
عرفان کرامت و بخششت هرلحظه بر دیواره تن خسته ام آونگ می شود
اگر معصیت من، میان من و تو حجاب می شود
اعتقاد به کرم تو پرده می دراند و دیوار می شکند
در زیر بار سنگین گناه
دلخوشیم به دستهای مهربان توست ...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 16:4 توسط نسیم 20 |


خدایا . . .

تنها و بی کس در ظلمت و تاریکی خودم
و در دلتنگی های راه بی پایانم ، گام برمی دارم
در حالی که خطاهایم بر دوشم سنگینی می کند

و گناهانم مرا آزار می دهد

تنها و بی کس بر درگاهت تضرع و زاری می کنم و امیدوارم
و غیر تو کسی را ندارم ، پس به درگاهت آمدم
ای خدا، ببخش بنده ای که عاشقانه تو را می خواند
که امیدوارست هدایتش کنی
قلب و جانم می خواهد به راهت بازگردد
و روحم می خواهد با اشتیاق به سویت پر گشاید
و تنها آرزویش کسب رضایت تو
در روزیست که در درگاهت حاضر می شویم ...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 20:7 توسط نسیم 20 |


RSS