تبليغاتX
با تو از خود می گویم ...

با تو از خود می گویم ...

از شب و این درد پنهان خسته ام !!!

خداوندا . . .

با نگاهت - که خواب ندارد - نگاهبانی ام کن
و در پناه استوار خود
که سستی نپذیرد - بگیرم
به نیرویی که بر من داری ، مرا بنواز

تباه نگردم ، آنجا که تو امیدم باشی

چه بسیار نیکی هایی که بر من روا داشتی

و سپاسگزاری من از تو ، به پاس آنها ، کم بود
چه بسیار آزمونهایی که در آنها افکندی ام

و شکیبایی من بر آنها به خاطر تو ، اندک بود
اکنون ، ای کسی که سپاسگزاریم در برابر نیکی اش ، کم بود
و بی بهره ام مگذاشت
ای آنکه شکیبایی ام در آزمونش کم بود
و خوارم نگرداند
ای که در گناه دیدی ام و رسوایم نساختی

مرا به حال خود وامگذار ...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 21:46 توسط نسیم 20 |


خدایا ...

می خواهم خود را در کنار برکه حضور تو ببینم

دیگر از هوای آلوده ریای شهر خسته ام

می خواهم قنوت بگیرم تا پرنده ، پرنده ندبه از دستانم به آسمان برود

پیشانی ام عرق شرم تراوش می کند

آنگاه که گذشته روزهایم را فرا یاد می آورم

گونه هایم باز انگار کودکانه غرق در اشک می شود

هر وقت گذشته ام را به ذهن می کشانم

باید گل استغفار را بر لبهایم بنشانم و در حوض آب توبه شنا کنم

و تو ای آفریدگارم ، ای خدای خوب من ...

آنگونه پروازم ده که حتی پر صعود را فراموش کنم

و تنها به بیشماری تو در صحرا بیاندیشم

همیشه بر لبهایم گل های مناجات بنشان

و دستانم را به سمت خورشید پرواز ده

مرا همسایه ات قرار ده و در پناه سایه ات از قفس روز رهایم کن

تا به گفتگو با تو ، گیسوان شب را شانه بزنم ... 

 

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 3:55 توسط نسیم 20 |


RSS