الهي . . . ظاهري داريم شوريده ، باطني داريم در خواب سينه اي داريم پر آتش ، ديده اي داريم پر آب گاه در آتش سينه مي سوزيم و گاه از آب چشم ... 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:0 توسط نسیم 20 |
خدايا . . .
حس تنهايي اين روزها بيشتر از همه وقتها و لحظه هام آزارم ميده
دلم مي خواد گريه كنم، گريه مي كنم اما انگار اون بغضي كه بايد بشكنه نشكسته
انگار نه انگار كه گريه كردم و بغضي كه توي گلوم جا گرفته بود رو شكستم
اين تنهايي ، اين بغض ، داره جلوي حركتم رو ميگيره
جلوي صبرم رو ميگيره ، جلوي سكوتم رو مي گيره
امروز مجلس يكي ديگه از دوستاي نزديكم بود
خوشحال بودم از ازدواجش ، براش ارزوي خوشبختي كردم
اما باز بايد به يك تنهايي ديگه عادت كنم
جاي درد خودم رو با دوستاني پر كردم كه يك روزي تنهام ميذارن
با اونها خنديدم ، با اونها گريه كردم ، با اونها شوخي كردم
راستش رو بخواي با اونها بي خيال شدم ، بي خيال همه دردهام
با دور شدن ازشون دوباره يادم مياد همه دردهام رو ، همه اشتباهاتم رو
همه اتفاق هايي كه ديگه نميشه جبران كرد
قصه حرفهاي تكراري امشبم طولاني شد ، اما يادت باشه
و يادم مي مونه همچين شبي خط به خط اين نوشته ها گريه كردم
اما آروم نگرفتم ، فقط گفتم ، فقط نوشتم شايد براي دل خودم
اما براي تو گفتم ، باز هم از خودم
نه براي يادآوري به تو كه يك روز بگم گفتم
نه ... نه گفتم تا كمكم كني تا بيشتر نگام كني
تا نذاري يادم بره تو و ياد تو رو
دستاي كوچيكم رو محكم بگير، نذار رها بشه
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:27 توسط نسیم 20 |
خداوندا . . . اين تويى كه منت نهادى و اين تويى كـه نـعـمـت دادى ايـن تـويى كه احسان فرمودى ، اين تويى كه نيكى كردى اين تويى كه روزى دادى ، اين تويى كه توفيق دادى اين تويى كـه عـطـا كردى ، اين تويى كه بى نياز كردى اين تويى كه نگهداشتى ، اين تويى كه پوشاندى اين تويى كه آمرزيدى ، اين تويى كه ناديده گرفتى اين تويى كه قدرت و چيرگى دادى ، اين تويى كه عزت بخشيدى اين تويى كه كمك كردى ، اين تويى كه پشتيبانى كردى اين تويى كه شفا دادى ، اين تويى كه عافيت دادى بـزرگـى و بـرتـرى از تـوسـت و ستايش هميشه مخصوص توست و سپاسگزارى دائمى و جاويد از آن توست ...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:21 توسط نسیم 20 |