تبليغاتX
با تو از خود می گویم ...

با تو از خود می گویم ...

از شب و این درد پنهان خسته ام !!!

خداوندا . . .

باز برای لحظه ای دعوتم کرده ای به درگاهت

باز هم شنونده توئی و گوینده من

باز هم غفار توئی و نادم و پشیمان من

این بار هم مثل همیشه از این حضور و از این دعوت خشنودم

لیکن از این فراموشی و غفلت هایم خسته

تو بگو چه کنم با این لحظه های سرشار از غفلت ؟

نکند دیگر فرصتی نماند برایم تا تو باز دعوتم کنی

نکند در همین لحظه های غفلت بمانم و تو مرا نخوانی و رها کنی

اگر بخشیده نشده بار سفر به دنیای دیگر را بربندم چه؟

چه دردی بالاتر از اینهاست که من دارم؟

نجاتم ده از این غفلت

از این ترس و از این دردی که من دارم ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:14 توسط نسیم 20 |


بارالها . . .

پناه مي برم به تو از اينكه صبر تو

و گذشت زمان گناهانم را از يادم ببرد

و آنچنان آسوده سر بر بالين گذارم كه

 گويي هيچ خطايي از من سر نزده ...

 

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:24 توسط نسیم 20 |


اي بردبار و دانا . . .

بر من عجول و جاهل آسان گير

روزي كه ريز و درشت اعمالم را نمايان خواهي كرد

من مبتلا به كبر و ريا هستم كه بيماري غيبت يقه‌ام را گرفته

حرص و طمع آسايشم را بر هم زده

و از همه بدتر اينكه دروغگويي دری بسوي بديها بر من گشوده

و من به تنهايي توان جدا شدن از اين همه عیب و عصیان را ندارم

دستم گیر و پناهم ده، ای خدای عاصیان و غافلان درگاهت... 

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:52 توسط نسیم 20 |


RSS