خداوندا . . . باز برای لحظه ای دعوتم کرده ای به درگاهت باز هم شنونده توئی و گوینده من باز هم غفار توئی و نادم و پشیمان من این بار هم مثل همیشه از این حضور و از این دعوت خشنودم لیکن از این فراموشی و غفلت هایم خسته تو بگو چه کنم با این لحظه های سرشار از غفلت ؟ نکند دیگر فرصتی نماند برایم تا تو باز دعوتم کنی نکند در همین لحظه های غفلت بمانم و تو مرا نخوانی و رها کنی اگر بخشیده نشده بار سفر به دنیای دیگر را بربندم چه؟ چه دردی بالاتر از اینهاست که من دارم؟ نجاتم ده از این غفلت از این ترس و از این دردی که من دارم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:14 توسط نسیم 20 |
بارالها . . . پناه مي برم به تو از اينكه صبر تو و گذشت زمان گناهانم را از يادم ببرد و آنچنان آسوده سر بر بالين گذارم كه گويي هيچ خطايي از من سر نزده ...
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:24 توسط نسیم 20 |
اي بردبار و دانا . . . بر من عجول و جاهل آسان گير روزي كه ريز و درشت اعمالم را نمايان خواهي كرد من مبتلا به كبر و ريا هستم كه بيماري غيبت يقهام را گرفته حرص و طمع آسايشم را بر هم زده و از همه بدتر اينكه دروغگويي دری بسوي بديها بر من گشوده و من به تنهايي توان جدا شدن از اين همه عیب و عصیان را ندارم دستم گیر و پناهم ده، ای خدای عاصیان و غافلان درگاهت... 
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:52 توسط نسیم 20 |