خدایا . . .

آنقدر خرابم که

هیچ مرهمی آرامم نمی کند

مرا در آغوش خود بگیر

دلم آرامشی خدایی می خواهد...

خدایا . . .

میدونی که روزها و لحظه هام چطور میگذره

این روزها اینقدر از بنده‌هات دروغ شنیدم که

نمیدونم تا کی میتونم تحمل کنم؟!

انگار سکوت، متانت و حیا و حرمت و احترامی که

براشون قائل بودم، زیادی گستاخشون کرده

از درون فریاد میزنم و از بیرون تبسم وصبری رو

نشون میدم که برای خودم قابل درک نیست!!!

شاید خواست تو برام این باشه

که این روزها و لحظه ها رو هم بگذرونم و درک کنم

اما حواست به شکستنم هست

به بغض های پنهانیم...

کجا قراره به همه نشون بدی بی پشت و پناه نیستم؟!

کجا قراره به همه نشون بدی کنارمی و حواست به من هست؟!